تبليغاتX
پیشتازان کوئست
QUEST.ILB
روزي خورشيد و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به دیگری ابراز برتري ميكرد، باد به خورشيد مي گفت كه من از تو قويتر هستم، خورشيد هم ادعا ميكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بياييم امتحان كنيم، خب حالا چه طوري؟

ديدند مردي در حال عبور بود كه كتي به تن داشت. باد گفت كه من ميتوانم كت آن مرد را از تنش در بياورم، خورشيد گفت پس شروع كن. باد وزيد و وزيد، با تمام قدرتي كه داشت به زير كت اين مرد مي كوبيد، در اين هنگام مرد كه ديد نزديك است كتش را از دست بدهد، دكمه هاي آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبيد. باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بيرون بياورد و با خستگي تمام رو به خورشيد كرد و گفت: عجب آدم سرسختي بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمي تواني.

خورشيد گفت تلاشم را مي كنم و شروع كرد به تابيدن، پرتوهاي پر مهرش را بر سر مرد باريد و او را گرم كرد. مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعي در حفظ كت خود داشت ديد كه ناگهان هوا تغيير كرده و با تعجب به خورشيد نگريست، ديد از آن باد خبري نيست، احساس آرامش و امنيت كرد. با تابش مدام و پر مهر خورشيد او نيز گرم شد و ديد كه ديگر نيازي به اينكه كت را به تن داشته باشد نيست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذيت او مي شود. به آرامي كت را از تن بدر آورد و به روي دستانش قرار داد.

باد سر به زير انداخت و فهميد كه خورشيد پر عشق و محبت كه بي منت به ديگران پرتوهاي خويش را مي بخشد بسيار از او كه مي خواست به زور كاري را به انجام برساند قويتر است.
باز هم عشق (بی منت) برتر است
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 20:1  توسط محمد | 
تخته سنگ
در زمانهای گذشته حاکمی تخته سنگی را دروسط جاده قرار داد و برای اینکه واکنش مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد .
بعضی از با زرگانان نظامیان و ندیمان ثروتمند حاکم بی اعتنا از کنار تخته سنگ میگذشتند و بسیاری هم غرولند میکردند که این چه شهریست که نظم ندارد, حاکم این شهر عجب مرد بیعرضه ای است.
با این حال هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت , نزدیک غروب یکی از روستائیان نزدیک سنگ رسید , در حالی که در پشتش بار میوه و سبزیجات بود, بارهایش را بر زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده بر داشت و آن را کناری قرار داد , ناگهان زیر تخته سنگ کیسه ای را دید, کیسه را باز کرد ودر آن سکه های طلا و یاداشتی پیدا کرد.حاکم در آن یاداشت نوشته بود:
هر سد و مانعی ممکن است موقعیتی برای تغییر زندگی انسان باشد.
راستی,شما چقدر از سختی های پیش رو یتان برای پیشرفت استفاده میکنید؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 20:0  توسط محمد | 

روزي مردي مستجاب الدعوه پاي كوهي نشسته بود كه به كوه نظري انداخت و از اونجا كه با خدا خيلي دوست بود گفت: خدايا اين كوه رو برام تبديل به طلا كن. در يك چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد. مرد از ديدن اين همه طلا به وجد آمد و دعا كرد: خدايا كور بشه هر كسي كه از تو كم بخواد. در همان لحظه هر دو چشم مرد كور شد، ناگهان مرد به خودش اومد و چشم دلش باز شد و گفت: چقدر من احمقم كه فكر كردم از خدا خيلي زياد خواستم.

مرسی از لیدر عزیزم

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 20:0  توسط محمد | 

اگه هستی بگو

 یا علی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 19:58  توسط محمد |